اگه میدانستی مادربزرگت ده دقیقه دیگه بیشتر زنده نیست چه میکردی ؟
از تهرانپارس تا میدان آهنگ راه زیاد میبرد خدا بزرگ است / و مرسدسهای مدل جدید دراز کشیده اند تا فردا کار کشدارشان را شروع کنند / حبیب هم که خواب بود فال زنم را چه کسی میگرفت . /ادمها خیال میکردند نردبانشان به خدا رسیده بعد دست میکردند توی بهشت که چیزی نبود/جز عمه فرشته که فردا زیاد جیق میزند/ کمر از مادر بزگم افتاده بود /درد میکرد/ نردبان که پیر زن نمیکشت ./توی شیروانیه همه آدمها خدا بزرگتر است را ندیدی که ده دقیقه تمام شد و باز خدا بزرگتر است/ لباس مشکیم اتو شد .
لطفا نظرات فقط مربوط به کار باشد و نظرات شخصی در باز هم خودم پیوندها
|
+| نوشته شده توسط
مجید سعدآبادی در پنجشنبه چهارم اسفند 1384
|