تبليغاتX
شلا قهای ا د بی
(ملافه سالهاست خوابش می آید )
 

 

 

 

 

 

 

اواخر معجزه های بهار بود

من مترسکها را آب میدادم تو

گوشواره های گیلاس را آویزان می کردی

اینطوری به رودخانه ها فکر نمیکردیم

وقتی بچه ها ی پدر همسایه پشت ما را سد زده بودند

دنیا هم قرار بود 

پشت سد جمع  نشود

 

 

این واقعیت دارد

مترسکها اشتباهی رشد کردند

دنیا جمع شد

و خاطره بچه های پدر همسایه توی باغ ما پاشید

 

 

همه اینها

به جهنم

داغ کرده ام

به بستنی فروش دوره گرد محله

 

قبول

 معجزه  چیزی از تو  وحشی تر !!!!

وقتی بچه های پدر همسایه یخ در بهشت میخورند

ومن اشکهایم را

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید سعدآبادی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385
 سفره بالایی ها

 

 

 

 

از سفره بالاتر که بنشینی

 

ته دیگ میخوری

 

از داغی خورشید

 

پایینتر ...

 

من سفره را حدس می زنم

 

غذا پختن را

 

 

مادرم ماه را دم میکند

 

 با کمی زعفران

 

خورشید سر سفره می آورد

 

حتی حدس میزنم ماه هر شب تمام شود

 

ته مانده هایش را خروسها

 

خورده اند !

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید سعدآبادی در جمعه شانزدهم تیر 1385
 
 
بالا