نمیدانم
شاید دانه برای این هواپیما پاچیدی
که کنار ضریحت فرود آمد
شاید این تقویم روزها را اشتباه فهمیده باشد
اما باور کنید
پیرزنی نخ بافتنیش را داد به شما برسانم
به ضریح نرسیده تمام شد !
پیر مردی گفت به شما بگویم
گره پارچه سبز من انقدر ها هم کور نبود
که چشمهای آهویم دیگر ندیدند
و کودکی که هیچوقت به حرف در نیامد چیزی نگفت
هفته اگر هشت روز بود
به شما می رسیدم
همیشه یکروز کم می آورم
یکی که گنبدش کبوتر دارد
یکی که گم شده در اوقات شرعی ی من
آمده ام سجاده ام را به ضمانت شما مهر کنم
اینبار اگر هواپیمایی از سمت شما نپرید
با شعر بعدی بر می گردم
گوله نخ بافتنی ی پیر زن را جمع می کنم
دست پیر مرد را می گیرم و از خیابان رد می کنم
و با دست دیگرم
دست آهو را می گیرم و از خیابان رد می کنم
و کودک هنوز به حرف در نیامده
|
+| نوشته شده توسط
مجید سعدآبادی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
|