اول
من و تو از میان دو رود سبز شدیم
و گزنه ها را نسل به نسل کنار زدیم
آن روزها تعریف متفاوتی داشتیم
از هر آنچه فکرش را بکنی
و به باغچه های بیشتر از صد گل
می گفتیم قاره
و روستا دسته گلی بود
که هر روز برای تو می آوردم
چند نسل پیش محمد هم ازدواج کرد
و عشق به تنهایی توانست
دین خدیجه را کامل کند
بقیه راه را خودت برو
من دوست دارم
مثل گزنه ها کنار بروم
بر سنگی تکیه کنم
و به عبور بی جهت عابرین
نیش بریزم

دوم
تابوتم دست به دست
در خیابان های بهشت زهرا
گم شد
و روحم در اولین رعد و برق . . .
حالا اطرافیانم حق النفسی بیش نیستند
که در نماز های مازاد مادرم جبران خواهند شد
من به تقرب الهی رسیده ام
و توانستم روز های تعطیل را
با معبودی در ناخداگاهم قدم بزنم
در شهر هایی که تظاهرات بود
تا من به آرزوهایم برسم
اینجا غارهایی پیدا کرده ایم
که کسالتهای مرا
با نقش های برجسته به تصویر کشیده اند
بیا معبود من
بیشتر بیا
من فردوس می خواهم
تا بعد از نمازهای شب
از محمد خواندن و نوشتن یاد بگیرم
و برای معشوقه ام نامه ای بنویسم
خدا توهمی بیش نیست
آنقدر خوب نباش !!!!
حتی می توانم
کمی از ثروت خدیجه را
خرج چسباندن
بتهای قدیمی کنم
|
+| نوشته شده توسط
مجید سعدآبادی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386
|