تبليغاتX
شلا قهای ا د بی -
(ملافه سالهاست خوابش می آید )
 
 

 

 

 

نامش را گذاشتم به درک

 

کار اول:

 

 

 

با تاخیر    سوار بر واگن آخر به این دنیا آمدیم

در تکانهای قطار هم  

می شود عاشق شد  

 این قطار و ریل هایش 

تنها مانند  زیپی هستند

که وقتی به مقصد می رسیم

تمام راه های پشت سرمان بسته است

 

شاید بهار نام عطریست

 که دنیا هر از چند گاهی

به لباس های خودش می زند !

 

دوباره  می نویسم

با تاخیر سوار بر واگن آخر به این دنیا آمدم

انگار در تکانهای قطار هم

می توانم عاشق باشم

دستی کودکانه او را با اتومبیل شخصی اش

پا به پای ما می کشاند

هر دو عاشق بودیم

که ناگهان کسی داد زد

<< بس کنید >>

خدای ما  درس هایش را خوب نخوانده بود

مادرش اسباب بازی هارا دعوا کرد

 

 

 

 

و نام بزرگش لعنتی بود

 

 

 

 کار دوم:

 

 

 

آهای ابر همسایه با من باران می شوی ؟

قبل از آنکه بادی تو را بهانه کند

 یا کودکان این شهر فراموش کنند

که جشنواره های آب

در آبشار اتفاق می افتد

 

من سالها پیش در قنات پیر مردی

 در کویر عاشقت شدم

تو لبخند میزدی و

 به حباب های کنار حوض می پیوستی

من در آش پشت پای زنی می جوشیدم

که با بادها روی هم ریخته بود  و . . .

 آهای ابر همسایه

      بیا و با من باران شو

      شاید کودکان این شهر

     دوباره برای حباب ها دعا کردند

 

|+| نوشته شده توسط مجید سعدآبادی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 
 
بالا